رنگین کمان
بچه ها عیدتون مبارک. تعطیلات به همگی خوش بگذره! اسمش مسعود بود. پدرش با پدرم همکار بود. تو بچگی چند بار دیده بودمش! پدر و مادرامون با هم در ارتباط بودند. مادرش زنگ زد برای خاستگاری اجازه خواست! منم که طبق معمول گفتم قبل اینکه زحمت اومدن به خودشون بدند و ما رو هم به زحمت بندازند! ( چون عادت نداشتیم خاستگاری ساده برگزار بشه و کلی خرج داشت) باید همدیگرو ببینیم ، اگر به تفاهم رسیدیم بعد خانواده ها در موردش صحبت کنند! این شد که یه چند باری قرار گذاشتیم در مورد همه چی حرف زدیم . البته من که نه اون! از همون اول ازش خوشم اومد، از لحاظ ظاهری تکمیل بود. رفتاری هم خیلی معقول رفتار میکرد از نظر مالی هم چون تو شرکت نفت بود بد نبود. البته تازه اول راه بود و فقط ٣ سال از من بزرگتر بود! من تو اون مدت زیاد حرف نمی زدم. گذاشتم اون حرفهاشو راحت راحت زد. گفت دو سال عقد، گفت یکم حجاب بیشتر جلوی خونوادم! اینا اونایی بود که خوشم نیومد ولی به نظرم زیاد هم غیر منطقی نمیومد! باهاش مخالفت و یا بحثی نکردم. یه روز ازم خواست شام بریم بیرون. رستوران اژدهای طلایی (چینی ) میز رزرو کرده بود! وقتی رفتیم منو دادند من که سر در نیاوردم خودش پیشنهاد داد منوی کامل دو نفره اش رو بگیریم. بهش گفتم خیلی گرونه نیازی نیست. گفت نه! نزدیک ١٢٠ تومن میشد. سفارش داد. میزو چند بار پرو خالی کردند. گوشت اردک، چند نوع سوپ، میگو ، خرچنگ من هیچکدومو دوست نداشتم و یکمی خوردم محض تست! ولی نوشیدنیش شامپاین بدون الکل بود که فوق العاده خوشمزه بود. مخصوصا گیلاسش خیلی خوشگل بود بعلاوه آقاهه خیلی بامزه بازش کرد. درش کلی پرید مثل فیلمها! منم که عاشق این قرطی بازیها. خوشم اومد. آقاهه نحوه استفاده از اون چوبها رو هم بهمون آموزش داد. آخرش هم چای سبز برامون آوردند. موقع چای خوردن ازم پرسید غذاتو خوردی گفتم بله. گفت چیزی کم و کسر نداری گفتم نه! گفت خب یه چیزی میخوام بهت بگم. گفتم بگو. با یکم معطلی وقتی من سرمو انداختم پایین گفت با من ازدواج می کنی ؟ منم یکم دستپاچه شدم. گفتم نمیدونم. اصرار میکرد که جواب بده وگرنه از اینجا نمیریم! گفتم بستگی داره نظر خونوادم چی باشه. گفت من نظر خودتو می خوام. اینقدر اصرار کرد که بهش گفتم من حرفی ندارم! پاشدیم اومدیم بیرون! خیلی خوشحال بود. خیلییی! تو نیایش سرشو از شیشه کرده بود بیرون و هورا میکشید! آهنگو زیاد کرده بود و باهاش میخوند و باصدای بلند وسطاش می خندیدکم کم خوشحالیش داشت به منم منتقل میشد! ولی ته دلم راضی نبود. فقط نگران بودم و نا مطمئن! خاستگاریش خیلی رویایی و مثل فیلمها بود... مامانش چند بار زنگ زد ولی چون دم عروسی خواهرم بود ازشون خواستیم یکم صبر کنند. خودمم هنوز تصمیمم رو نگرفته بودم. دیگه نمیدونم چی شد که همسری این وسط از کجا پیداش شد. فقط یادمه تو اون شک و دو دلی از خدا میخواستم یه نشونه بهم بده که مسعود همون آدمه یا نه! وقتی همسری اومد با اونهمه جدیت و پافشاری گفتم شاید این همون نشونست! این شد که اونها هنوز فرصت پیدا نکردند خاستگاری رسمی انجام بدند منو همسری ۴ روز بعد عروسی خواهرم به عقد دائم دراومدیم! قبلش بهش گفته بودم پای یه نفر دیگه در میونه! بهم گفت کدوممون رو انتخاب میکنی؟ بالاخره بهش گفتم انتخابم تو نیستی! فقط پرسید چرا؟ علتشو بگو! خواهش کرد. ولی من چیزی برای گفتن نداشتم... بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزن. دیگه زنگ نزد... بدون توضیح ازش جدا شدم برای همیشه... اینروزها خیلی به فکرم میاد! همه ی رفتاراش با من بسیار درست و مهربانانه بود و هیچوقت اذیتم نکرد. فقط میگفت نمیخوام از دستت بدم. کمکم کن بگو مشکل از چیه تا درستش کنم! من باهاش بد کردم. اینو هیچوقت بهم نگفت! فقط آرزو می کنم که خدا یه دختر خوب قسمتش کنه و منو فراموش کنه! بابت اون لحظات خاطر انگیز ازش ممنونم و امیدوارم منو ببخشه که بدون هیچ توضیحی ازش جدا شدم... پ.ن. یه موضوعی رو که اینجا می نویسم از ذهنم کاملا پاک میشه اینو نوشتم که دیگه هیچوقت به ذهنم نیاد! من عاشق رنگ سفیدم! از هرچی به رنگ سفیده خوشم میاد! هر کی لباس سفید می پوشه خوشم میاد! عاشق مبلمان سفید و دکور سفیدم. البته برای خرید جهیزیم میدونستم که اگه این اشتباه رو بکنم تا آخر عمر باید حرص بخورم. ولی یه مبلمان ال بسیار زیبا دیده بودم که عجیب دوسشون داشتم و تو ذهنم مونده! به نظرم رنگ سفید تو لباس بی نظیره! به ادم احساس پاکی و تمیزی میده! یعنی به خاطر این موضوع تو خرید مشکل دار میشم همه ی لباسام شبیه هم میشه ولی از رنگ دیگش خوشم نمیاد! یکی از آرزوهام اینه که یه خونه بزرگ با دکور سفید با پرده های حریر و نرده های سفید داشته باشم! اینروزها عجیب تصور خونه ی رویاییم تو ذهنم پا گرفته... آشپزخونه با دکور سفید رنگ که دیگه هیچی... زیباست نه؟ دیروز دوستم قرار بور بیاد خونم. واسه همین پریشب خونه رو تمیز کردم حسابی!! گردگیری جارو و دکوراسیونو یکم تغییر دادم. جاشمعی های جدیدی رو که خریدم باز کردم و توش شمع روشن کردم. یه نیمچه سفره هفت سین هم روی ناهارخوری چیدم که ببینم چه شکلی میشه! تو اتاق خوابم فقط آباژورو روشن کردم. خلاصه اینکه خونه رومانتیک شده بود و زیبا! و خودم هم از دیدنش لذت می برم! از اونجاییکه میدونستم همسری از شمع و این قرطی بازیها خوشش نمیاد، داشتم می گفتم خونه کلی رومانتیک شده بود که همسری کلید انداخت و درو باز کرد! تا شمعدونها رو دید گفت به به چه خوشگله مبارکه! خونه چه خوشگل شده! تو راه پله دم در بغلم کرده بود میگفت قیافت چه شیطون شده! کلی استقبال کرد، منم فهمیدم که نباید به هر چی همسری میگه زیاد توجه کنم و خلاقیت و تغییر تو خونه میتونه حال و هوای خودمو همسری رو بهتر کنه! تا فرداش هم همش از اونشب و شمعدونها تعریف میکرد! میبینید چه با ذوق شده بچم! دو شب پیش با دلخوری تمام در مورد ماشین با همسری صحبت کردم و اینکه چرا کمکم نمیکنه ماشین بخرم! اولش توجه نمیکرد بعد که دید ناراحت شدم باهام حرف زدو گفتش ماشین ٩ میلیونی صفر الان به درد تو نمی خوره! گفت می خوای بری شرکت صبح تا عصر بزاری کنار خیابون! دم خونه شب تا صبح بیرون می مونه! می گه برای اولش یه پراید ۵ میلیونی می گیریم که بیرون هم می مونه خیالمون راحت باشه، بعده یکی دو سال خواستی برات ماشین بهتر میگیریم! من از ماشین کارکرده خوشم نمیاد می خواستم ام وی ام صورتی یا قرمز یا بژ صفر بگیرم! حالا همسری قراره پراید کارکرده هاچ بک سفید یا مشکی یا خاکستری برام بگیره! حالا ببینیم همین پروژه کی عملی میشه! به نظر خودم بعد تعطیلات خوبه! امیدوارم یه ماشین خوب گیرمون بیاد که به دل منم بشینه! دیروز بالاخره بعد ۴ ماه از اسباب کشی خواهرم رفتیم دیدنی خونش! خونش خیلی بزرگ و خوشگل و شیک بود! واقعا خوشم اومد! خواهرم از من ٢ سال بزرگتره و تو هفته ای که من عقد کردم عروسی کرد! یه سال اجاره نشست تا پدر شوهرش خونه ی ویلاییشونو فروختن و برای خودشون و تک پسرشون ٢ تا آپارتمان تو یه ساختمان نو ساز خریدند! خواهر جونم مبارکت باشه و امیدوارم همیشه تو خونت و در کنار شوهر عزیزت بهترین لحظات رو داشته باشی! پ.ن. از دیروز فهمیدم که این خونه ی اجاره ای من چقدر ذاغارته! یعنی با این موکت های طوسی که دیگه افتضاحه! دیروز همش درگیر یه فکر و حس خاصی بودم. اونم این بود که این نوع زندگی اینی نیست که می خواستم! البته منظورم شخص خودمه! منظور واضحترم کارمه! من دو سال پیش تو یه شرکت کوچیک مدیر بازرگانی خارجی بودم. تازه نمایندگی گرفته بودند و روزی ٣-۴ تا نامه و حداکثر یه تلفن داشتند و کارشون محدود و جمع و جور بود. نزدیک خونمون بود و ٣٠٠ حقوقم بود! چون نزدیک خونمون بود و خیلی راحت بودم پذیرفتم! به مدیرم می گفتم من کار ندارم حوصلم سر میره! میگفت اینترنت که داری تلفن که داری! خودتو مشغول کن. به زودی کارمون زیاد میشه! بسیار مرد خوب و شایسته ای بود! بعد ٧ ماه دووم آوردن بهشون گفتم من انتظارم از کار کردنم یه چیز دیگه بود! ۵٠ تومن حقوقمو زیاد کرد ولی نموندم! خب خیلی سخت بود آدم اینهمه امنیت و راحتی رو ول کنه و خودشو به دردسر بندازه! ولی اومدم اینجا! اون معرفم می گفت اینجای جدید کارش خیلی زیاده ها، می گفتم باشه! از پسش بر میام! روزهای اول تا ساعت ٧ شرکت بودم و کارم خیلی سنگین بود! اونموقع با ۴٠٠ استخدام شدم و الان حقوقم ۵٠٠ شده! اینقدر کارمو بلدم که اینهمه وقت دارم و در کنارش به همه ی کارهام میرسم! اینجا خیلی به من احترام میزارن ! مدیرمون شخص محترمیه! ولی از اونجاییکه میدونه کسی که اینهمه براش کار کنه با این حقوق عمرا نمی تونه پیدا کنه واسه همین بهم حتی نمیگه بالا چشمت ابروه! من ماهی ٢٠٠ تومن قسط میدم با ماهی ٣٠٠ واقعا سخته که نیازهامو بر طرف کنم و پس انداز هم داشته باشم! از طرفی این محیط کار هم برام کسالت آور شده و پاسخگوی توانایی من نیست! معرفم جای دیگه ای رو بهم معرفی کرده و در مورد حقوق گفته حداقل ۶٠٠ - ٧٠٠ برای شروع! یه موضوع دیگه هم هست اینکه طبق معمول از ظاهرم راضی نیستم از اینکه نمی تونم لباسهای خوب و گرون که دوست دارم بخرم اولا از نظر مالی بعدشم اینکه اینجا تو این سر کار و با رفت و آمد با تاکسی نمی تونم بپوشم. مثلا کیف ٧٠ تومنی و شلوار ۶٨ تومنی رو که نمیتونم تو ون بپوشم! برام افت شخصیتی داره که ماشین ندارم! من همون ماهی که سنم به ١٨ رسید با اولین امتحان گواهینامه گرفتم ! همسری که ماشینشو نمیده اگرم بده اینقدر استرسیه و روش حساس که ترجیح میدم اصلا بهش دست نزنم! پس باید ماشین جداگونه بخرم. از طرفی چون تو راه این شرکت هر روز حدودا ٣٠ دقیقه یا بیشتر پیاده روی دارم مجبورم کفش خیلی راحت بپوشم مثل همین کتونیهای ٢٠-٣٠ تومنی که الانم پامه! که هر سه ماه هم بندازمشون دور! بس که بد قیافه میشند! بعدشم فکرمی کنم دچار کمر درد شدم به خاطر اینکه کیفهام سنگینه با ظرف غذا هم سنگینتر میشه هر روز میرسم خونه کمردرد میگیرم! یا باید برم کیف پلاستیکی سبک ١٠ تومنی بگیرم و مثل خزو پیلا بشم یا باید با ماشین شخصی تردد کنم! به خدا اینقدر تو این ون ها بالا پایین پریدم به کمرم فشار اومده و نمی تونم کار خونه انجام بدم! به علاوه این شرکتی که الان هستم تو هفت تیر و توی طرح من اگه ماشین هم بخرم نمی تونم بیارم و این خیلی بده! ولی شرکت جدید تو ونک و از اتوبان تا خونه ی ما نهایتا یک ربع فاصله ست و مسیر اتوبانش عالیه! البته مطمئنم که اوایل حداقل یکی دو ماه اول خیلی بهم سخت میگذره چون اولا تا کارو یاد بگیرم یکم طول میکشه دوما باید بتونم خودمو خوب نشون بدم تا بتونم حقوق بالا درخواست کنم! البته زیادم نگران نیستم شاید ٣٠ درصد !چون هر چی باشه ۴ سال سابقه کاری دارم شاید زیاد نباشه ولی تو کارم یه چیزهایی بلدم و کلا آدم گول زن هستم! خدا جونم یه خواهش خیلی خیلی مهم دارم! من به این کار جدید خیلی امیدورام، محیط خوب ، حقوق خوب، مدیر خوب اینا چیزهاییه که من ازش انتظار دارم! امیدم رو نا امید نکن! من کم تلاش نمیکنم پس کمکم کن جواب این تلاشهامو بگیرم! مرسی! یه موضوعی هم هست ، اونم اینه که تا حالا به این مدیرم نگفتم که بعد عید می خوام برم جای دیگه! چون میترسم حق و حقوقم و کامل نده از لجش! ولی میتونم بهش بگم که عصرها ۵ به بعد به مدت دو هفته میتونم بیام و به کارمند جدید کارامو تحویل بدم! فقط نمیدونم چی بهش بگم! نمیخوام بگم حقوق و محیط کارو اینا! چون اونموقع نمیزاره برم! ولی اگه مثلا بگم مشکل خانوادگی دارم دیگه هیچی نمی تونه بگه! یعنی همسری نمیزاره من بیام سرکار! آخه به من میاد اینقدر بی عرضه باشم؟! شما پیشنهادی ندارید کی و چجوری به این مدیرم بگم که بعد عید دیگه نمیام؟ قالب جدیدم چطوره؟ یکم زیادی صورتی بنفشه فکر کنم! دنبال یه قالب بهاری می گشتم براتون که یافت نشد! از این خوشم اومد! بدینوسیله از کلیه عناصر ذکور که قدم رنجه می فرمایند و به من سر می زنند، عذر خواهی می کنم و به اطلاع می رسانم که اگه سه ماهی تحملش کنند برای تابستون عوض میشه! قول... دیروز نه پریروز همسری داشت کفشهاشو واکس می زد! کلا سه جفت کفش داره! یکی نیم بوت برای هوای سرد! یکی کفش دامادیشه که مردونست! یکیش هم کتونی سفید! همین. همونجوری که داشت واکس میزد بهش گفتم یه کفش واسه خودت بخر! گفت نه من همه مدل کفش دارم! کافیه! دیگه می خوام چیکار! گفتم قربون شوهر قانعم برم که به هیچی احساس نیاز پیدا نمیکنه! بعدش دیروز صبح تلی داشتیم با هم حرف میزدیم گفت کفشامو واکس زدم خوب شده! گفتم خب خرید کفش رفت واسه ۵ سال آینده! داری دیگه ! همینا خوبه! بسه! اصلا کلا همه چی داری! ۵ سال دیگه میریم برات خرید! دیروز اومده خونه یه شلوار جین از اون ترکا که من عاشقشونم برای خودش خریده با یه بلوز اسپرت سفید که با سلیقه من کاملا جوره! شلوارو ٧٨ خریده و بلوزو ۴٢!!!! بهش میگم حالا چی شد میزاشتی ۵ سال دیگه تو که داری! میگه تو تیکه انداختی بهم! گفتم واااا! چه پتانسیل بالایی! یادم باشه بازم از این کارا بکنم! نزدیک خونمون یه پارک بزرگه که جلوش از این آشغال فروشی ها که شهرداری زده باز شده! اینقدر آدم اونجا بود که منم وسوسه شدم و رفتم. خیلی حال میده این جور جاها، آدما با عشق و علاقه خرید می کنند. بوی عید میاد اونجا! پرسیدم چنده گفت اونا ٨٠٠ اینا ١٠٠٠! آقاهه کلی از جنس ١٠٠٠ یه تعریف کرد! بله و در راستای این تصمیم بنده ١/٣٠ ساعت در حمام کیسه کشیدم و کیسه کشیدم و دلی از عزا درآوردم! یعنی الان یک عدد لعیای صیقل داده شده در خدمت شماست! بعدش هم کیسه و سفیداب را قایم کردم تا همسری مسخرم نکنه! ولی از این به بعد حتما ماهی یکبار خودم را غرق در این لذت بی همتا خواهم کرد! خانومای خونه من این تزیین سالاد رو امتحان کردم بسیار ساده راحت و در عین حال نتیجه کار زیبا و چشمگیر بود! شما هم امتحان کنید! گفتم که بگم باعث بانی قیافه بچه گانه من با موهای چتری این عکس بود ! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون موهامم همین رنگی کردم! ببخشید! خانومهای عزیز! روزمون مبارک! فقط امشب بفرمایید شام رو اصلا نبینید که چقدر زشته ۴ تا خانوم نتونستند ۴ شب کنار هم شام بخورند و کارشون به دعوا و داد و بیداد و گریه افتاد! یعنی چی واقعا؟ دور از جون هممون چرا بعضی وقتها اینقدر بی جنبه و بی ظرفیت می شیم؟ دیدید تو روخدا؟ سر یه اسم فامیل داشتند همدیگرو می زند! آخه چرا اینجوری؟ همشون به نظرم زنهای خوبیند ولی چرا ما رو جزئیات اینجوری کلید می کنیم و بزرگش می کنیم! که جلوی این همه بیننده نتونیم خودمونو کنترل کنیم و این صحنه های زشتو به وجود بیاریم؟!!! شعار لعیا: هیچی تو دنیا ارزش ناراحتی و غصه خوردن نداره! واقعا زندگی اونقدر ها هم جدی نیست، بیاید راحتتر زندگی کنیم! صبحها ساعت ۶/۴۵ ساعت موبایلم زنگ میزنه، معمولا تا ٢٠ مین تو تخت می مونم یکم به خودم آرامش میدم و با فکرهای خوب سعی می کنم انرژیمو جمع کنم ، آخه احساس می کنم موقع خواب فشارم میفته و تا به حالت عادی برگردم یکم طول میکشه! بعدشم اگه سریع پاشم استرس میگیرم. امروز که تو همین حالت بودم چشمم به همسری افتاد. سرمو گذاشتم رو شونش! اینقدره احساس خوبی بهم داد که فقط داشتم خدا رو بابتش شکر می کردم! یه نیم ساعتی دلم نمی یومد پاشم! بعدشم همش احساس می کردم اگه بیام چقدر دلم براش تنگ میشه! واقعا من اینطوریم اکثر روزها تا عصر که بیاد خونه دلم براش تنگ میشه! (چه شوهر ذلیل! هر وقت سر کار همه چی بهم می پیچه و هنگ می کنم زنگ می زنم به همسری و بعد با انرژی دو چندان همه کارامو راست و ریست می کنم! چقدر خوبه که من همسری رو دارم که شبا آخرین نفریه که می بینمش و صبحا اولین نفر! چقدر خوبه که شونه های مردونه و قویشو دارم که برام بهترین جای دنیاست و آرومم میکنه! چقدر خوبه که همسری برام انرژی مثبت داره! پ.ن. می گم خوبه همسری از وجود اینجا خبر نداره، وگرنه اینارو می خوند دیگه خدا رو بنده نبود! -به نظرتون کسی هست که با گذشتن ١/۵سال از عروسیش هر روز صبح تا عصر دلش برای همسرش تنگ بشه؟ یا من خیلی رومانتیکم؟ این همکاره ما هر روز هر روز ماهی میاره! عجب گیری افتادیما!!! دیروز خالم می خواست بره جایی ، دختر خالم و آورد گذاشت پیش من! یه دختر خاله ناز مامانی مو فرفری تپل ۴ ساله! بردمش جلوی یخچال آبمیوه میگم این خوبه میگه آره! یه آبمیوه که من گفتم برداشته. بردمش دم قفسه های کیک و بیسکوییت میگه نه از اینا دوست ندارم! بردمش جلوی چیپس و پفک میگه اولا اینا ضرر داره بعدشم من مریضم!!! گفتم باشه! هر چی اصرار کردم بازم خوراکی بردار قبول نکرد! تو خنه موهاشو از بالا جمع کردم ، خیلی خوشگل شد! صندل روفرشی هم آورده بود که با دقت پوشیدو لباساشو تا کرد! آخه بچه هم اینقدر خانوم؟ همش ٣/۵ سالشه!بعد کلی با هم آشپزی کردیم! چمدون سرویس قاشق چنگالمو باز کردم می گم اینا رو بچین سر جاش! با لبخند اینکارو به دقت انجام میده و بعدش میگه چه قشنگه مبارکت باشه! میگم یلدا این بلوز خوشکله؟ تازه خریدم . با لبخند ملیحش میگه خیلی بهت میاد! من که به خالم تو تربیت بچه از ١٠٠ ، ١٠٠ میدم! بعد همسری اومده و میگه وای کمرم درد میکنه بیا ماساژ بده! بعد میگه می خوام دراز بکشم بیا پیشم! میگم بچه تنها می مونه! سر شام یلدا بی سرو صدا با انگشتاش شکل درست میکنه منم اداشو در میام و دو تایی ریز ریز می خندیم. همسری میگه شامتو بخور! بعدم قیافه گرفته واسه ما دو تا!و فقط یه جمله میگه: اصلا ما نباید بچه بیاریم چون تو همه ی حواست میره به بچه منو یادت میره.... حسسسسسسسسسوووووووووووووووووووووددددددددددددددددد! پ.ن. اسم این دختر بلا رو من انتخاب کردم! آخه نزدیک شب یلدا به دنیا اومد و دوست داشتم اسمش به اسم من بیاد! (یکی نیست بگه به تو چه آخه!) و خالم هم به من لطف کرد و اسمش رو یلدا گذاشت! در ضمن خیلی هم صورتش شبیه منه! همه میگند ،مادر شوهر خالم هم موکدا بارها گفته و همسری هم بار اول که دیدش گفت : لعیا این شبیه تو نیست؟ یکم نه! خیلی شبیه توه! خدا جونم این گوگولی مگولیرو حفظش کن! من کلا آدم آرومی هستم و کلا حق هیچکس و کف دستش نمی زارم خصوصا همسری! همیشه سعی می کنم معتدل باشم و عصبانی نشم و نمیشم! ولی این چند روزه به دلیل شرایط سیستماتیک بدنیم که کاملا عادی و موقتیه کلی پرخاشگر شدم. مثل دیشب، بابا مامان همسری اومدن مارو برسونن، آخه از سرکار و بدون ماشین رفته بودیم اونجا! وقتی اومدن دم در با تعارف ١٠ دقیقه ای همسری اومدن بالا ! همسری تا رسیده بدون اینکه چیزی بگه رفته حموم! چون یه روز نرفته بود کلافه بود! منم چایی ریختم نشستم با مامان و باباش به حرف یه ٢٠ دقیقه نشستند پاشدند خداحافظی کردند رفتند! منم از طرف همسری ازشون عذر خواهی کردم و به اندازه معقول اصرار که بمونید همسری از حموم بیاد! بمونید این برنامه جالبه ببینیم! بمونید آش گرم کنم بخوریم! ولی گفتند نه ما میریم جایی کار داریم شما هم به کاراتون برسید فردا می خواید برید سر کار! همسری از حموم دراومده ، شیرینی بردم بهش تعارف می کنم با لبخند! میگه مامان کو؟ میگم رفتند! میگه چرا به من نگفتی؟ در میزدی می گفتی. الان ناراحت شدند بهشون بر خورده! می گم من چیکار کنم تو که می شناسیشون که چپ و راست بهشون بر می خوره نمی رفتی حموم! تو باید رعایت کنی! به من چه! میگه تقصیره توه الان بهشون بر خورده چرا گذاشتی برند یه در میزدی به من می گفتی! تلفن و برداشته زنگ زده بهشون و ١٠٠ بار عذر خواهی! مسخره بازی دارند به خدا! ما اصلا اینجوری نیستیم اینا دم به دقیقه همه چی بهشون بر می خوره و قهر می کنند. همش زندگی رو واسه خودشون زهر مار می کنند! خلاصه منم یکم صدامو ناخواسته بردم بالا و گفتم: مسئولیت روابط ما با خونوادت پای خودته! به من هیچ ربطی نداره! اشتباه از تو سر زده! خونواده ی تو نازنازیند! به من چه؟ چرا همه چی رو میندازی گردن من! میگی چرا به خواهرم کم تعارف کردی بیاین بالا! چرا اینارو نگه نداشتی؟ چرا پای تلفن به بابام اینو گفتی؟ چرا اونو نگفتی؟بهش گفتم من هر جور دلم بخواد رفتار می کنم تو خودت مسئولی! ناراحتی نزار باهاشون برخورد داشته باشم. همه چیرو می ندازی گردن من.... هی گفتمو گفتم! بچه جیک نمی زد! بعدش برای خودم ساندویچ کوچولو درست کردم رفتم نشستم جلوی تی وی ! فقط اومد یه لیوان آب گذاشت جلوم! بعدش باز بهش گفتم دیگه به خاطر کارای خودت منو سرزنش نکن! بازم هیچی نگفت! الان زنگ زده میگه احساس کردم عصبی و پرخاشگرشدی ولی اشکال نداره! خدایی بعضی موقع ها همسری تو درک بالا و کنترل بحران و پایان دادن به بحث رو دست نداره! ممنون که منو درک می کنی همسری عزیزم! ولی به حرفهایی که تو این مدت می زنم گوش بده چون عین واقعیته که تو موقع های عادی از مهربونی بیش از حد دلم نمیاد بهت بگم... تنها تو خونه رو مبل نشستم. میدونم همسری دیر میاد پس واسه خودم جشن تک نفره گرفتم. کافی میکس تو ماگ خوشگلم ریختم و زدم کانال جم موزیک! آهنگ فرامرز اصلانی میاد که با داریوش خونده! وقتی داریوش میاد می خونه دوربین از نزدیک صورتشو نشون میده! ناخودآگاه میگم چقدر چشماش شبیه چشمای بابای منه! بعدش میگم بابایی قربونت بره لعیا که تو دنیا تکی! عاشقتم بابا جونم! اولین بار بود که احساسم رو در مورد بابام به زبون میاوردم! بابا ی من مثل بقیه باباهاست یکم خشن تر و جدی تر! طوریکه خیلی ها از جمله همسری به شدت ازش حساب می برند! ولی من عاشقشم! عاشق جذبش و در عین حال مهربونیش (البته فقط واسه من)! همیشه در خلوت به مامانم می گفته لعیا واسه من یه چیز دیگست! فکر کن بابای من که از هیچی تعریف نمی کنه! یادمه اون موقع ها که درس می خوندم عصر که میومد خونه صدام می کرد می گفت بیا بشین اینجا پیش من! می گفتم درس دارم! می گفت هر چی خوندی بسه دیگه بیا بشین اینجا !منم می رفتم میشستم تا میومدم حرف بزنم می گفت هیسسس دارم اخبار می بینم! می گفتم خب چرا پس می گی بیا اینجا؟ می گفت نفست بخوره بهم کافیه! آخی بابای گلممم... بعدش به مامان میگفت سفره بنداز! رو میز نچینی! مامانم می گفت از نظر بهداشتی و درمانی رو زمین مشکل داره! بابام می گفت از صبح پشت میز نشستم می خوام رو زمین چهار زانو بشینم... نازی بابایی عزیزم ، چقدر دلم برات تنگ شده! یه هفته ای هست ندیدمت! ولی هر شب نباشه یه شب در میون حتما خوابتو می بینم! آغوش پدر مادر امن ترین جای دنیاست! بدون قضاوت بدون نقد با همه ی کم و کاستیات همیشه می پذیرنت!واقعا من وقتی پیش بابام هستم به شدت احساس امنیت می کنم... بابایی گلم سایه ات بر سرم مستدام! همسری پریروز رو به لعیا: امروز اندازه حقوق یک ماه تو درآمد داشتم ضعیفه! همسری دیروز رو به لعیا: امروز اندازه یک ماه و نیم حقوق تو درآمد داشتم ضعیفه! سال ٩٠ سال گربه س! تحویل سال یکشنبه شب حدودا ساعت ٢:٣٠ خواهد بود! منم که خواب خواهم بود! - مالی ١- خریدن ماشین برای خودم احتمالا MVM سه سیلندر ABS دار! البته با کمک همسری! 2- پس انداز بین 5-6 میلیون (اگه ماشین خریدم 2-3 میلیون) 3- خریدن یه باغچه کوچیک تو کردان کرج بین 300-500 متر 4- بالا رفتن درآمد همسری به طوریکه خودش راضی باشه و بگه کاسبی امسال خیلی بهتر از پارساله ! ( هر چند که من میزان درآمدشو نمیدونم ولی امیدوارم تو سال 90 دو برابر شه!) 5- سفر به چین 6- درآمد خودم که به 600 برسه! البته حداقل رو گفتم، تا 800 هم زیاد دور از عقل نیست! - شخصی 1- حداقل سه ماه ورزش ( باشگاه باله رو ادامه بدم یا با دستگاه) برای رو فرم موندن 2- داشتن حداقل 10 تا دوست خوب! الان فکر کنم 3 تا دارم که رابطم با یکیشون بیشتره و 2 تای دیگشون خیلی کم! 3- همیشه شیک، زیبا ، پاکیزه و خوشبو بودنم (مدل مو ، رنگ مو و آرایش خوب، عطر مخصوص مهمانی و در شرایط عادی ، پاکیزگی در هر شرایطی اعم از خستگی مفرط ...) 4- اخلاق خوب و روی خوش برای همه 5- رابطه خوب با خانواده همسری و خانواده خودم (مثل تا همین الان! خدا رو شکر) 6- کتاب بخونم! کتااااااااابببببببب 7- رابطم رو با خدا جونم قویتر کنم! 8- مدیتیشن فراموش نشه! 9- برای نظم بخشیدن به فکرهام از وبلاگم استفاده کنم و آدرس اینجارو به هیچ آشنایی ندم تا مثل الان بتونم راحت راحت باشم! خانه داری 1- خونه ی جدید که رفتیم دوست دارم خونم به زیباترین شکل ممکن تزیین شده باشه و همه از زیباییش تعریف کنند و خودم هم لذت ببرم! خونه ای سرشار از سلیقه یه بانو... 2- نظافت نه هر روز هر روز! ولی رو برنامه هفته ای دو بار نظافت کلی و کامل اعم از تمیز کردن یخچال و گاز و کمدهای لباس و سرویس ها و همه چیز! 4- درست کردن دفتر آشپزی مرتب و یاد گرفتن حداقل 10 تا پیش غذا ، 10 تا غذای اصلی ، 10 تا دسر جدید! 5- مرتب و تمیز نگه داشتن لباسهام که زود از چشمم نیوفتن! به علاوه خرید چند دست لباس نیمه مهمونی واسه رفت و آمد ها! 6- دعوت به موقع دوستانمون و پذیرایی مناسب که در ادامه مهمونی هم دعوت بشیم و بریم حالشو ببریم... همسر داری 1- از اونجاییکه به نتیجه رسیدم زیاد تحویل گرفتن همسری و محبت و از خود گذشتگی زیاد رو همسری من حداقل نتیجه عکس داره! پس یادم نره که باید خودم رو براش بگیرم یکمی البته! باور کنید راست می گم خب شاید از دختر مغرور خوشش میاد! منم اینجوری راحتترم خب خودمو براش میگیرم و براش کلاس میزارم! کلاس میزارم یعنی نباید هیچوقت فکر کنم که مهم نیست جلوی همسری چی بپوشم یا چجوری باشم، مهمه ، خیلی هم مهم! پس باید مواظب ظاهر و رفتارم باشم! 2- رفتارهای بدش رو بهش گوشزد کنم و ازش بخوام اصلاح کنه! 3- هر وقت ناراحت شدم همون موقع بهش بگم و به روش بیارم نه اینکه تو خودم بریزم تا یه جایی عکس العملم غیر عادی و بیش از حد جلوه کنه چون جمع شده! 4- بیشتر از اونی که برام مایه میزاره براش مایه نزارم! مثل خودش! چون اگه غیر این باشه باعث کوچیک شدن من پیشش میشه! اینا رو به تجربه میگم ، در مورد همه اینجوری نیست در مورد همسری من اینطوریه، وگرنه من هیچوقت یه همچین تئوریهایی نداشتم! و هیچوقت نمی خواستم با همسرم اینجوری باشم ولی اینا دلیل دوست نداشتنم نیست خیلی هم دوسش دارم حتی از خودم بیشتر! ولی رفتارم باهاش باید طوری باشه که تو زندگی آرامش داشته باشم و اینایی که دارم میگم همش تست شده و جواب داده! با اجازه این لیست تا آخر امسال امکان به روز شدن داره! باید فکر کنم هر چی به ذهنم اومد اضافه کنم تا چیزی از قلم نیوفته! صبح ساعت ٧/۵ تو بارون چتر بدست! سوار تاکسی می شم دو تا خانوم عقب نشستند اصلا به خودشون زحمت تکون خوردنم نمی دند! به زور خودمو جا می کنم، در رو بعد ٢ بار باز و بسته کردن می بندم. خانوم اولی رو به دومی: نمیمونه! خیلی خونریزی داره! خونریزی فعال! از اینور بهش خون زدیم از اون ور داره ازش میره. خیلی شدیده! خانوم دومی: اولش که آوردنش اورژانس اینجوری نبود! الان خیلی زیر چشماش کبود شده و پف کرده! چه چشمای قشنگی هم داره! خانوم اولی : آره، خیلی. الان که دیگه از هم باز نمیشه! آخه همه ی دندوناش هم خورد شده! بردیمش اتاق عمل، تو شکمش درم !!!(اصطلاح پزشکی احتمالا!) گذاشتیم از همونجا نمیدونی چه خونریزیه فعالی داره! نمی مونه! فکر نمی کنم به امروز بکشه! اون پسره رو یادته همون که خیلی خوشگل و مودب بود؟ مردا !! خانوم دومی: کدوم ؟ همون که کراک و شیشه کشیده بود؟ یا اون که خودکشی کرده بود؟ خانوم اولی: اونا که آره همون روز مردند. من اونو میگم که کنار دیوار بود کنار اون کچله! اون که اون گوشه بود، اونم مرد. اگه بدونی مامانش چیکار می کرد.... من قربون کار خودم برم که از صبح با تاکاشی موریناگای ژاپنی و پگی چینی و اعظم پاکستانی ایمیل بازی می کنیم و همدیگرو در اخبار آب و هوا ی کشورهای مختلف می زاریم! جسیکا و پگی از چین عکس های عروسیشونو واسم فرستادند با عکس های تعطیلات سال نو چینی ها رو! عکس از منظره برف تو کشورشون! در خلال اینها کار هم می کنیم! در مورد آخرین مدل پرینتر، فکس ، کپی، تونر، کارتریج و... قیمت رد و بدل می کنیم معامله می کنیم با کشتیرانی مکاتبه می کنیم و ترخیص کار! جون من کار ما تر و تمیز تر از کار اونها نیست؟ محیط کار به نظرم خیلی مهمه! آخه این چکاریه همش دل و روده مردم و ببینی و مردنشونو! چه دلی دارن به خدا! البته اگه نباشند هم نمیشه ولی من به هیچ وجه حاضر نیستند اینجور جاها کار کنم... میگم حالا واسه اون دختره که زیر چشماش کبود شده و همه ی دندوناش خورد شده و احتمالا امروز از خونریزی میمیره دعا کنیم! آقاهه تو ون کنار من نشسته ،یه سری کاغذ از جیبش درآورده و همش با خودش حرف میزنه! گهگداری یه چیزی می نویسه! عینکشو در میاره دوباره میزنه! حساب کتاب می کنه البته ظاهرا! دعا درآورده دعا می خونه و همش زیر لبی با خودش حرف می زنه! به من میگه خانوم میدونی چرا پدر مادرا بچه هاشونو دوست دارند ولی بچه ها پدر مادراشونو دوست ندارند؟ اصلا روم رو هم به سمتش بر نمی گردونم! میگه واسه اینکه آدم و حوا بی پدر مادر بودن! لیبی: .... کشته .... زخمی بحرین: ..... کشته .... زخمی . . من و همسری در حال خوردن لوبیا پلو و بحث بر سر این مطلب که لوبیا پلو با سالاد بهتره یا با ماست! من با ماست می خورم و همسری با سالاد ! و به به چه خوشمزست! سرمو که بلند میکنم اجساد نظامیان کشته شده در لیبی توسط حاکم اونها بخاطر اینکه به مردم شلیک نکردند! و باز ادامه خوردن لوبیاپلو که با ماست خوشمزه تره! چقدر مردن آدمها این روزها عادی شده برامون! دیرزو با دوستم رفتیم خرید! کلی خوش گذشت و کلی جینگیلی های خوشگل برای هفت سین خریدم! تو پارچه فروشیه که رفته بودم داشتم حریر و ساتن می خریدم، یه خانومه گیر داده بود شمارتو بده من دخترم داره ازدواج میکنه از حسن سلیقه و هنر شما استفاده کنیم!!! دیروز دوستم میگه تو وقتی حرف میزنی من یاد دوبلورهای تلویزیون و فیلم های زمون شاه میوفتم! آخه بگو دختر این حرف و از کجا آوردی گفتی! منم که همیشه در حال اصلاح خودم گیر دادم دوباره! خب ادبیات حرف زدنم یکم گاهی متفاوته با بقیه! البته به خدا همیشه مودبانه حرف می زنم شاید گاهی از حد نرمال بالاتر! ولی چرا اینو به من گفت؟ چقدرم من اهل تلافیم ! چقدر! اصلا خودم از خشم خودم موندم! هیچی باز رفت باشگاه! تازه اینقدر شل و وارفته باهاش حرف زدم تا ناراحت نشه در جوابمم گفت دیگه در این مورد بحث نمیکنیم من روزی ١ ساعت نهایتا ١/۵ساعت می رم زود بر می گردم! میگه تا تو بری دوش بگیری سشوار کنی من اومدم خونه! قبلشم نمی خوابم! ول کن بابا حوصله داری! چیکارش کنم! بره! هر روز بره ! ١٠ ساعت بره! اینهمه حرص بخورم که چی! سر هیچی... منم دو یا سه روز تو هفته باید برای خودم برنامه تفریح بزارم! که زیاد حوصلم سر نره! تا بوده همین بوده! کنار اومدن لعیا! آخه چقدر بگم؟ چقدر توضیح بدم؟ کی می خواد درست بشه؟ کی می خواد درک کنه؟ این موضوع اینقدر مهمه؟ خواسته من اینقدر کم اهمیته؟ باز داره زندگی منو بهم میزنه سر این مسئله! باز شروع شد!بابا به خدا دوران مجردی تموم شد. الان مصلحت زندگیمون مهمه! یه جورایی این قضیه بن بسته! آخه باشگاه هر روز هر روز! که چی؟ مثلا سر شونش بزرگ میشه اینقدر اهمیت داره؟ یعنی چی وقتی باشگاه نمیره افسرده میشه؟ یعنی چی؟ چطور من باید برم خونه بشینم بپزم بشورم بیارم جمع کنم تمیز کنم مرتب کنم، هر روز و هر روز کار تکراری و بدون تفریح! ایشون ساعت ٧/۵ بیاد غذاش باید آماده باشه بخوره تند تند (بدون من البته آخه این ساعت که ساعت شام نیست من عصرونه می خورم این ساعت!) بعد بخوابه تا ٨/۵ به منم همش بگه هیس خوابیدم با یه قیافه در هم! کنارش که نمیتونم بخوابم اولا که خرخر میکنه عصبی میشم بعدش هم این ساعت ساعت اوج انرژیه آدم دلش می خواد بگه بخنده میوه بخوره درددل کنه تی وی ببینه! بعد ساعت ٨/۵ پا میشه ساکش رو بر میداره میره باشگاه! این موقع که انگار غم دنیا رو میریزن تو دل من! یعنی هر وقت میره اشک تو چشمام جمع میشه و گریم میگیره دست خودم نیست! همش تنها تنها! پا میشم یکم جمع و جور میکنم ظرف اگه باشه میشورم بعد میرم دوش میگیرم و شام می خورم . ساعت ١٠/۵ بر میگرده من دارم بفرمایید شام می بینم. یکم میشینه و من به هر چی میخندم با یه مدل بدی بر وبر منو نگاه میکنه یا همش میگه اه اوه این چیه اون چیه که حالمو بد میکنه. بعد که تموم میشه میره حموم ساعت ١١/۵ که از حموم میاد من دارم آماده میشم برم بخوابم. من میرم بخوابم اونم تو خونه واسه خودش می چرخه گاهی اوقات تی وی می بینه. من که خوابم برد میاد بخوابه گاهی بی سرو صدا و گاهی هم با سرو صدا و گاهی هم با کمال خودخواهی بیدارم میکنه و هیچی بدتر از این نیست که یکی خواب سر شبتو بهت کوفت کنه که بد خواب شی و صبح از خستگی نتونی پاشی! این چه زندگیه؟ واقعا می گم. خیلی موضوع بی اهمیته؟ خوبه منم هر روز برم بیرون بیام غذای حاضری بهش بدم؟ آره باید همین کارو بکنم. چقدر حرف بزنم؟ چقدر بگم؟ چقدر سعی کنم بهش بفهمونم؟ دیگه بسه! چقدر نگران این باشم که اگه منم برنامه خودمو بزارم و تو خونه نمونم بینمون فاصله میفته؟ چرا اون نگران نباشه؟! گفتم سه روز تو هفته برو، رو برنامه برو منم یه موقع هایی یه کاری کنم سرم گرم شه به مامانم سر بزنم. با دوستم بیرون برم یا یه کاری بکنم حداقل بدونم سه روز نیستی چهار روز هستی! مگه گوش کرد؟ نه این ورزش و باید هر روز بری! و واقعا این ورزشش رابطه مستقیم داره با سرد شدنش با غرغر کردنش با بدن درد گرفتن و عصبی بودنش! مردشور ببره این ورزش مسخره رو! میگم واسه من می خوای هیکلتو درست کنی نمی خوام! من نمی خوام! به چه زبونی بگم؟ میگه نه من بدنم عادت داره نرم کسل میشم انگار تو بدنم سمه با ورزش و عرق کردن از بدنم میره بیرون! میگم قبلش نخواب که زود بری زود بیای میگه نه مترو خستم می کنه بازار خستم میکنه باید بخوابم جون بگیرم تا بتونم برم ورزش! لعنت به این ورزش! هر چی من گفتم گوش نکرد که نکرد! دیگه گفتن فایده نداره اگه می خواست اثر کنه تا حالا کرده بود، منم دیر میرم خونه! غذا هم می زارم ولی بی دقت و تند تند و غذاهای آسون، خودمو نمی کشم که خوب بشه! اگه حرف می خواست بهش اثر کنه تا حالا کرده بود! با اینکه اصلا اهلش نیستم ولی برای اولین بار می خوام مقابله به مثل کنم تا اونم مزش رو بچشه! شاید شاید رفتارشو اصلاح کرد! صدای گنجشکارو خیلی دوست دارم. خیلیی! الان که داشتم میومدم شرکت یه دسته گنجشگ داشتن جیک جیک می کردند که منو یاد بچه گی هام انداختند... من تو محله پاسداران بزرگ شدم تو یه خونه به زیربنای ١٠٠٠ متر با یه استخر بزرگ و یه عالمه باغچه! اسم باغبونمون احمد آقا بود یه آقای پیر دو لا که اگه اشتباه نکنم من عاشقش بودم! دستهای زمختی داشت و همیشه گلی و خاکی بود. منم با یه کلاه حصیری و شلوار پیشبند دار همیشه وردستش و مزاحم کار کردنش! وای که چقدر ذوق می کردم وقتی می گفت بنفشه ها رو آروم دونه دونه بده بهم تا بکارم . چقدر لذت می بردم و عاشق باغبونی بودم اونم تو هوای خنک بهاری و گرمای دلپذیر آفتاب شب عید! یادمه عصرهای تابستون وقتی می خواستن باغچه رو آب بدند با کلی ذوق آماده باش وایمیستادم تا بهم بگن آبو ببند و باز هم حس مفید بودن و کاری کردن بهم دست میداد که بسی لذت بخش بود برام! بعدش چه بوی نم و خاکی بلند میشد ، هوای گرم و مرطوب عصر تابستون با صدای گنجشکها که هیچوقت فراموشم نمیشه... چقدر بچگی عالم زیبا و خوبی بود چقدر چیزهای کوچیک به اندازه ی دنیا خوشحالم می کرد... چقدر بابام قوی بود و مامانم مهربون... چقدر به خواهرام نزدیک بودم... چقدر عاشق نقاشی و کارستی بودم... یادش بخیر میگم آخ جون فردا تعطیله! ماهم که ظهر ناهار خونه ی خواهر همسری دعوتیم، خوش خواهد گذشت، میدونم! امشب هم که میمونیم خونه و استراحت! ببینم میتونم همسری رو راضی کنم درکه ای جایی بریم! کلا جمله بندی رو دارین؟!! آخه بگو دختر، حرف برای زدن نداری خب نیا اینجا! اینا چیه سر هم میکنی؟ امیدوارم تعطیلی به همه خوش بگذره!





حواسم بود که دم اومدنش همه رو جمع کنم! اوایل ازدواجمون چند بار خواستم شمع روشن کنم نذاشت. گفت خوشم نمیاد! حتی روزی که شمعدونها رو خریده بودم اصلا تحویل نگرفت و گفت خب معلومه چیه نمیخواد بازش کنی!




در هر صورت کاچی به از هیچی! بعدشم پله پله بهتره! و منطقی تر! 


من نمی خوام عید کسی بیاد خونم! ما از همه کوچیکتریم شمردم حدودا ١٠ جا باید بریم عید دیدنی! در عرض سه روز میریم بعدش هم میریم شمال! خونه اجاره ای که دیدن نداره! نمی خوام بیان!
وقتی رفتم خونه ی خودم مهمونی میگیرم! از خجالت همشون در میام!

یعنی جای قبلی که بودم مدیرم پشت سرم گفته بود تو ٢٠ سال شرکت داریم تا حالا کارمند به این خوبی نداشتم! و اینجا هم خیلی از کارم راضی هستند!




میگم همون نخره بهتره نه؟ ولی واقعا قشنگن!
بچم تریپ مایه داری خرید میکنه! من ١٠٠ بار ١٠٠ مغازه میگردم یه لباس ۴٠ تومنی میخرم . اونوقت آقا میره بهترین پاساژ یه مغازه همه لباسارو پرو می کنه همونجا کارت میکشه خرید می کنه! خوبه والا!!!

خلاصه اینکه یه غرفش ادویه فروشی بود! یهو چشمم خورد به اون پایین. یه چیزی که روحمو شاد کرد و چیزی نبود جز.... بله ! بله! سفیداااابببب عزیز خودمون!
القصه عزیزتر از جانم را خریدم و رفتم منزل! هی گفتم چی بپزم؟ کجای خونه رو جمع کنم؟ میوه بخورم؟ شیرینی بخورم؟ دیدم نخیر دلم به هیچی راضی نمیشه جز حمام همایونی!








خوبه جزو تصمیمات سال جدیدم این بود که براش کلاس بزارم! ) ولی خوب این احساسمو دوست دارم نمی خوام فراموش شه! 




بوش حالمو خراب میکنه! حالا قیافه و کله و پوست و تیغاشو نحوه خوردنش بمانه! این همه غذا! از هر سه روز این دو روزشو ماهی میاره!
خالم وقت نداشت بیاره دم خونمون.من برگشتنی سر راه رفتم پیششون و با یه تاکسی اومدیم خونه! قبل اومدن به خونه بردمش یه مغازه یه پیرهن جینگیلی سفید صورتی با تاییدیه خودش براش خریدم! اینقدر این دختر ناز داره! بهش می گم این پیراهنو دوست داری؟ اشاره میکنه گوشتو بیار! میرم جلو تو گوشم با صدای آروم میگه هر چی خودت دوست داری! یه دفعه یه پیراهن بنفش دید اشاره میکنه بیا جلو! میرم جلو تو گوشم یواش میگه این بنفشه رو هم دوست دارم! خلاصه براش یکی رو گرفتم (اونی که خودم دوست داشتم) اونم با کمال رضایت قبول کرد! بعد رفتیم تاکسی سوار شدیم. اینقدر این بچه خانوم و با نمک و ساکت و مودبه که آدم حظ میکنه! بهش میگم بریم سوپر مارکت هر چی خوراکی دوست داشتی برات بخرم . میگه باشه! میگم چی دوست داری؟ میگه هر چی شما میگی!



(البته موهاش نه! چون من موهام صافه! ولی موهای فرفریش نمکی داره که نگو! دقیقا مثل عروسک!)
البته قبلا در این مدت پرخاشگر نمیشدم ولی تو خودم می ریختم و همش گریه می کردم! ولی الان تو این مدت آی حرفهایی می زنم که مدتهاست تو دلمه و خط و نشون می گشم که بیا و ببین! تازه آمادگی دارم همسری حرفی بزنه ١٠ برابر جوابش رو بدم! و به شدت خودخواه شدم!




به هر حال خودش که سال قشنگیه منظورم عدد ٩٠ هستش که به نظرم خوشگله! مثلا ٨٨ قشنگ بود به نظرم که در اون سال با همسری عزیزم آشنا شدیم و ازدواج کردیم و خوشبخت شدیم!
سال ٨٩ که تو کشمکش اوایل زندگی متاهلی بودم و زیاد آرامش نداشتم پس آرزوهامو ننوشتم و چیز خاصی هم دستگیرم نشد! ولی سال ٩٠ توقعم خیلی از دنیام زیاده و مطمئنم که به همشون میرسم!










البته یادم نره که دیزاین غذا و مهمونداری به اندازه خود غذا اهمیت داره! (+راه انداختن سیستم باربکیوی کباب پزون در تراس خانه جدید و درست کردن حرفه ای ترین کباب ها! توسط خودم ! چون همسری تنبله...)


! تو دلم: آقا تو رو خدا زودتر برس! دل و رودم اومده بود تو دهنم! هنوزم حالم بده به خدا! یعنی اغراق نکردما همینجوری آمار مرگ و میر تو اورژانسیا رو به هم می دادند با جزئیات! چه شغلیه اینا دارن؟ چجوری تحمل می کنند واقعا؟


دوستم دو بار براش توضیح داد که دوستم برای خونه ی خودش می خواد و کارش این نیست که خانومه بی خیال شد! ولی کلی تعریف کرد ازم!! فکر کنم خیلی حرفه ای ادا در میاوردم که همه مردم نگام می کردند! ولی واقعا حریر و ساتن خوشملی شد! 
این یعنی چی؟ یعنی طرز حرف زدن و صدام خوبه یا بد؟ اگه بده چیکارش کنم عوض شه؟





| Design By : Mihantheme |

