رنگین کمان

یه دوستی به اسم خانومی برای من کامنت خصوصی گذاشته و خواسته برم وبلاگش ولی آدرس رو اشتباه داده... کاش بیاد و آدرس درستش رو برام بزاره...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط لعیا نظرات () |

سلام سلام سلام... چقدر دیر شد نوشتنم... دیروز برای بار سوم برنامه خندوانه رو دیدم... شنیدم به عنوان پرطرفدار ترین برنامه طنز ایران شده... به نظر من بیشتر کلوپ خنده س... بهر حال تلاششون و نتیجشون قابل تحسینه... خلاصه اینکه دیروز رامبد اول برنامه ش میگفت بنویسید تا میتونید بنویسید یادم افتاد قبلا چقدر به این موضوع ایمان داشتم و الان چقدر ازش فاصله گرفتم... با این یادآدری تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم... دیگه هم به این فکر نمیکنم که چی رو بگم و چی رو نگم... با اینکه اینجا یکی 2 تا خواننده آشنا داره ولی بازم میخوام از هر چی دوست دارم بنویسم و به این فکر نکنم که قراره در موردم به چی فکر کنم... 

خب در حال حاضر تنها چیزی که به شدت میخوام پیشرفت کاریه و درآمده... با اینکه خانواده و گاهی دوستام حمایت مالی میکنند ولی خب مطمئنم وقتی خودم درامد بالا داشته باشم خیلی حسم بهتر خواهد بود... 

مثلا برای یه کاری یه پولی قرار بود بیاد دستم که بتونم برم مسافرت... ولی اون پول نیومد و چون خیلی ناراحت بودم و فکر میکردم مسافرت کنسله یکی از دوستام فهمید و بیشتر از اون پول رو به عنوان کادوی تولد بهم داد و من کلی سورپرایز شدم از اونجاییکه میشناسمش و میدونم که اهل منت گذاشتن نیست ازش قبول کردم و برای مسافرت هم قرار شد وقتی از اسپانیا اومد بریم استانبول خونه ی اونا... هم به صرفه س هم بیشتر خوش میگذره چون خوب اونجاهارو بلده... 

یادمه قبلا توی یه باشگاه مجازی عضو بودم ... باشگاه میلیاردرها یا چیزی شبیه این بود... و کلا موضوع اصلیش 2 برابر کردن پولی بود که داشتیم... و تاکید داشت که از کم شروع کنیم حتی از 10 هزار تومن ... که ایده به نظرمون برسه و 2 برابرش کنیم... خب م با این مبلغا که نمیتونم شروع کنم... دلم میخواد با 25 میلیون شروع کنم که لااقل به چشمم بیاد... ولی در حال حاضر هیچ ایده ای ندارم... یادمه تایم هم داشت... ولی چقدر بود نمیدونم... مثلا میگیرم 2 ماه... به نظر شما چجوری میشه 25 میلیون رو توی 2 ماه 50 میلیون کردش؟... 

در موردش فکر میکنم... شما م تونستید فکر کنید... به روش برین استورم عمل کنید... به فارسی میشه طوفان مغزی... یعنی یه کاغذ قلم بگیرید دستتون هر ایده ای میاد به ذهنتون بنویسید بعدا تحلیلش کنید...

اینا چیزاییکه من الان به ذهنم میرسه:

1- خرید و فروش رولهای پزشکی که رو دست خریدار مونده به خاطر سایز اشتباهش

2- خرید کارتریج و فروشش

3- آوردن لباس از ترکیه برای دوستام

4- واردات لنت ترمز که البته بعید میدونم سودش 2 برابر بشه تو 2 ماه اونم

5- واردات رنگ اینم زمان میبره ولی شدنیه

فعلا همینا به ذهنم میرسه

بیشتر فکر میکنم و بعدا در موردش باز مینویسم...

فعلا...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط لعیا نظرات () |

اومدم بنویسم... فقط نمیدونم از کی و ازچی... شاید مثل همیشه باید از خودم و زندگیم و روزها و شبهام بنویسم.. نمیگم خیلی خوبم یا بد .... یه حال معمولی... شاید با چاشنی بی تفاوتی و بی حسی.. حس اینو دارم که بعد از یه عمل سخت از اتاق عمل بیرون اومدم و توی ریکاوریم... و کمی تا قسمتی درگیر عوارض بعد از عمل... میدونم که مراقبت بعد از عمل از خودش مهمتره... دارم سعیمو میکنم که مواظب خودم باشم... البته اینم بگم آنچنان موفق نیستم... خب همین اینقدر از دستم برمیاد... روزها شب میشه شبها روز... بعضی وقتها خوبم بعضی وقتها بد... بیشتر از همه سعی میکنم از خانوادم دوری کنم که مبادا اذیت بشن... البته بگم خودم اینجوری راحتترم... کتاب تا حدودی میخونم. مثلا کتاب رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی که هدیه و پیشنهاد یه دوست بود رو دیشب تموم کردم... قشنگ بود و چیزی که من ازش یاد گرفتم این بود سهم آدمها از زندگی فرق داره و مثبت و موجه بودن و قانع بودن به چیزیکه بقیه و زندگی برات رمق میزنه اصلا کار درستی نیست و شاید تنها حسنش این باشه که بشه یع کتاب ۴٠٠ و خورده ای صفحه که به چاپ ٢٧ م برسه... نه من نمیخوام خودمو تسلیم بدونم و بزارم شرایط زندگی خودشو به من تحمیل کنه... من فقط میخوام خودم باشم از اشتباه کردن و راه غلط رفتن نمیترسم... چند روز پیشا به لطف یه دوست با یه روانکاو صحبت کردم چند تا حرف بهم زد که روم تاثیر گذاشت... اولیش اینکه طلاق مثل درمانه و اصلا چیز بدی نیست... اینقدر محکم میگفت بد نیست که به دلم نشست البته خودم هم همین اعتقاد رو داشتم و دارم... و یه چیز دیگه هم گفت که انگار آب روی آتیش بود، بهم گفت تو این ازدواجهای سریع و بدون آگاهی والد هم مقصره... نه اینکه کمکی بکنه ولی من چون خودمو صد در صد مقصر میدونستم یکم بهمم میریخت که چرا باید این اشتباه و انجام بدم... ولی حالا سبکترم... چون اشتباه من تنها نبوده... به آقای روانکاو گفتم کاری به گذشته ندارم... هر چی بود گذشت واسه آیننده میخام برنامه ریزی کنم ولی هیچی برام جذابیت نداره نه پول نه عشق نه کار و واقعا نمیدونم چیکار کنم... گفت چون هنوز از گذشته عبور نکردی و باید روانکاوی بشی همه چیزو بگی و بعد ازش عبور کنی... یکم به نظرم سخت میاد ولی بهم اطمینان داد که باید بشه و شدنیه ولی حتما و با کمک روانکاو... منم قبول کردم و میخوام حتما انجامش بدم.. امیدوارم که فایده داشته باشه...
نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط لعیا نظرات () |

من جدی جدی باید یه فکری به حال کارم بکنم... اینجانب همین الان اعتراف میکنه که دیگه نمیتونه جایی تمام وقت بره سر کار و یا حتی برای کسی کار کنه... میتونم به صورت همکاری و پاره وقت و شرایطی که خودم میزارم کار کنم... واسه همین یکی از سرکارامو که همیشه در مورد کم کردن ساعت کاری و نوع کار غر میزنند و اصرار میکنند که تمام وقت برم رو کلا میزارم کنار... در حال حاضر با 2 نفر همکاری دارم در زمینه واردات لوازم پزشکی و دیگری ماشینهای اداری... که میخوام کارامو باهاشون گسترش بدم و تو فکرم بازم بهشون اضافه کنم و همین خونم رو میکنم دفتر کار... یه پرینتر دارم شاید فکس و اینا و هر چی که لازم باشه بخرم و کارامو از همینجا پیگیری کنم... فقط اینجوری یهو یه میلیون و خرده ای درآمدم کم میشه... البته پس انداز دارم و امیدوارم بازم کارای جدید بگیرم ولی بهرحال میدونم که نمیتونم تمام وقت کار کنم و میخوام به زندگیم برسم...

دلم استراحت میخوام... دلم تفریح میخواد... میدونید پارسال چقدر سختی کشیدم ؟ خیلیییی... گفتن نداره... اهل درد و دل کردن نیستم... همین قدر که مشاورم گفت هر طور شده برو مسافرت و فکرت رو آزاد کن و خودتو بابت انجام هیچ کاری تحت فشار نزار... فکر کنم تو مرز متلاشی شدنم و باید خیلی حواسم باشه... واسه همین کارمو کم کردم و احتمالا سال بعدی باز بیشتر کار میکنم... این سالو گزاشتم واسه استراحت و پرداختن به کاراییکه دوست دارم...

حتی به مشاورم گفتم میخوام سیگارمو ترک کنم... گفت فعلا نمیخواد.. کمش کنی خوبه... خودتو تحت فشار نزار... چه خوبه یکی هست مواظبمه؟... چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط لعیا نظرات () |

آقا من این لاکامو خیلی دوست دارم... خیلی سرگرم کنندس... شما هم از این لاکا دیدید؟ که با سرما و گرما رنگش عوض میشه؟... برای من قرمز روشن میشه وقتی گرمه و وقتی سرد میشه بادمجونی تیره که تقریبا به مشکی میزنه... از وقتی زدمش هر کی میبینه خوشش میاد و کلی سرگرم میشه... دوستم که هر وقت حوصلش سر میره میگه لاک بازی کنیم ... میره یخ میاره روی ناخونام مینویسه و از تغییر رنگشون کلی کیف میکنه... اسمش لاک حرارتیه... خودم وقتی دستامو میشورم با آب سردو گرم چند بار رنگشو تغییر میدم... ولی در کل تیره هه رو بیشتر دوست دارم... حالا واسه دفعه بعد میخوام سفید و سبزآبی رو بزنم... تغییر بین این دو رنگ خیلی بیشتر به چشم میاد... وقتی هم که سرده دستام و داره گرمم میشه بصورت سایه روشتم رنگ عوض میکنه که اونجوری هم خیای خوشگل میشه....

از مژه هام بگم که توی این عمل هیچی ازش نموند... تو دانشگاه همه مژه هامو خیلی دوست دارن و وقتی میرم ترمیم همه میگن تغییر رو احساس کنید... همشونم میخوان برن بزارن ولی نمیدونم چرا نمیرن... ولی وقتی عمل کردم صورتم وحشتناک ورم کرده بود و کبود شده بود اینقدر که چشمام باز نمیشد واقعا وحشتناک شده بود صورتم... با اینکه تو اتاق عمل گفته بودم باز چسب زده بودن بهشون واسه همین ریختن... خانوم دستیار اتاق عمل تو اون حالت شماره مژه کارمو گرفت که بره اونم بکاره... 

کلا من عاشق این جنگولک بازیام... اینقدر الان برام سخته که توی این 10 روزه با این قیافه داغون هستم... از الان همش دارم فکر میکنم تا خوب شدم اول میرم برای ابرو... البته وقتی دیگه استخون پیشونیم درد نمیکرد هنوز درد میکنه و یکم ورم داره... بعد میرم پدیکور... بعدشم یه کوچولو کوتاهی و سان لایت داره موهام...

باور کنید همین در موردش حرفم میزنم حالم خوب میشه... خب ماییم و این جنگولک بازیا دیگه... کاش زودتر بینیم خوب شه... دیگه خسته شدم از این قیافه و اینهمه بیکاری... 

پ.ن. البته اینم بگم که من طرفدار زیبایی در عین سادگیم و کلا ظاهرم ساده س و یه وقت فکر نکنید از این عجق وجقیاما... چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط لعیا نظرات () |

و من باز هم به همین سادگی تصمیم گرفتم به گذشته فکر نکنم و شاد باشم... هر چی بود تموم شد... و من همچنان در تنهایی خودم شبها موهامو نوازش میکنم و به خودم میگم تنهایی ارزشش خیلی بیشتر از بودن با آدم اشتباهیه... جدیدا قربون صدقه خودم هم میرم... خب گاهی لوس میشم ... غصه دار میشم... هیچکس نیست نازمو بکشه... اینه که خودم خودمو آروم میکنم... 

یه جایی خوندم کیفیت یعنی ظرافت و نظم خاص در آداب و رفتار وقتیکه تنها هستیم... این کیفیت به زودی در تمام جنبه های زندگی من خودشو نشون خواهد داد...

حالا سر فرصت بیشتر میگم براتون... 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٦ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط لعیا نظرات () |

من بدخواه هم دارم... میدونستید؟ ... جالبه برام... بدخواه یعنی کسیکه منتظره زمین خوردن و ناراحتی منو ببینه... لزوما نه من بدی در حقش کردم نه حتی میشناسمش.. ولی یه جایی خوندم بدخواه داشتن یعنی موفق بودن... یعنی برتری داشتن از همون بدخواهه... اینکه من به فال نیک گرفتمش... از دیروز میخوام بیام بنویسم که حالم خوب نیست ولی نمیخواستم دشمن شاد بشم... با اینحال تصمیم گرفتم کلا ایگنور کنم این بدخواه رو و راحت به زندگیم ادامه بدم....

بعد از یه هفته همش توی رختخواب خوابیدن و زل زدن به درو دیوار... خسته شدم... صورتم هم اینقدر داغون شده که خودم دلم برای خودم میسوزه... جز این نمیدونم چرا جدیدا اینقدر احساس ترحم دارم نسبت به خودم... گاهی خودم دست میکشم رو موهام یا خودمو نوازش میکنم که هیچی نشده... تو به زودی خوبه خوب میشی... تو خدا رو داری ... خونوادتو داری... اینا برای تو کافین... وقتی برای اولین شب توی الیزه تنها موندم (خونه ی خودم).... و همسایه بغلی زن و شور داشتن دعوا میکردن و من وقتی به خودم اومدم که گوشه ی اتاق خواب زانوهامو بغل کرده بودم و به پهنای صورت اشک میریختم تازه فهمیدم که چقدر من شکسته شدم... چقدر داغون شدم... کوچکترین جر و بحثی بین هر کسی مخصوصا زن و شوهر میشنوم تشنج بهم دست میده... حتی توی فیلم... اول عصبی میشم اگه صدا زود قطع نشه حالت تهوع میگرم و گریه هایی شروع میشه که گاهی به چند ساعت میرسه...

علت اصلی که دیروز حالم بد شد... دیدن عکس آزاداه نامداری بود که توسط شوهر سابقش کتک خورده بود و صورتش کبود شده بود... عکسشو منتشر کرده و بود و زیرش متنی که نوشته بود اینقدر به دلم نشست که انگار حرفای من بود و بهترین جملش این بود که خدا رو شکر دیگه مجبور نیستم ببینمت... واقعا منم از ته دلم خدا رو شکر میکنم که مجبور نیستم جان رو ببینم... بهش فوبیا پیدا کردم و به همه گفتم کسی اسمش رو نیاره... آخه آدم اینقدر نفرت انگیز... تازه این آخریا میگفت حق با تو ... من اگه اخلاق خوبی داشتم تو الان سر خونه و زندگیت بودی... بعد سری بعد زنگ میزد فحشای ناجور به خودم و خانوادم میداد... واقعا تعادل روانی نداشت... گاهی که کاراشو میگم همه میگن تو چجوری 5 سال تحمل کردی این وضعیتو؟... واقعا خودمم نمیدونم ... ولی الان دارم آثارشو میبینم روی خودم... اسم ازدواج و شوهر میاد حالم بد میشه... مطمئنم به یه مشاور نیاز دارم تا کمکم کنه زودتر حالم خوب شه...

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم از این به بعد فقط مواظب خودم باشم... چون به معنای واقعی نیاز به آرامش و استراحت دارم....

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٦ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط لعیا نظرات () |

سلام به همگی... سال نو مبارک... به قول اون تبلیغه روی بیلبورد خوب کافی نیست... بهترین سال رو داشته باشید... لبخند

یادتونه گفته بودم با خبرای خوب میام؟... بعله خبر خوبی دارم و اینکه من در تاریخ 27 بهمن رسما از جان جدا شدم... البته اینم بگم که خودش حضور نداشت و خبر هم نداره... خیلی جالب بود که خودم خودمو طلاق دادم دادم... هم طلاق ذهنده هم طلاق داده شده رو خودم امضا کردم... از اصل قضیه که بگدریم .... طلاق رو میگم... باورتون میشه من آخر خرداد از خونه جان اومدم بیرون و 8 ماه بعذ سند طلاق توی دستم بود؟... اونم با کی طرف بودم... یه آدم سیریش و بینهایت وابسته که حتی در مقابل بخشیدن مهریه حاضر به طلاق نشد... یعنی فقط کار خدا بود... بینهایت ازش سپاسگزارم... پارسال این موقع کجا بودم و داشتم به چیا فکر میکردم و الان کجام.... 

فقط اینو میتونم بگم که من هروقت هدف گذاشتم بهش رسیدم... بی برو برگرد... راستی الان خونه ی خودمم... یادمه وقتی تو خونه ی جان بودم همش میگفتم یعنی میشه من باشم این خونه و اثاثا باشه ولی جانی در کار نباشه؟ ... من به آرزوم رسیدم... تازه کلی آرزوهای جدید و رنگی پنگی واسه خودم درست کردم...

اینو براتون بگم که من کلا با بینیم مشکلی نداشتم ولی گاهی توی عکسها حس میکردم اگه بینیم کوچیکتر بود خیلی بهتر میشد... و اینکه هروقت کسی رو میذیم که به نظرم خوشکل میومد و صورتش بی عیب و ایراد بود ... بی برو برگرد بینیش عملی بود... کی از دوستام 3 ماه پیش حدودا بینیش رو طبیعی عمل کردو از قضا خیلی خیلی قیافش بهتر شد... این شد که منم تصمیم گرفتم اینکارو انجام بدم... برای عید کلی برنامه داشتم که با دوستام برم شمال یا با خواهرم اینا برم دوبی... ولی از اونجاییکه بنده مطیع قانون دو ایت نواو هستم یعنی همین حالا انجامش بده... رفتم و برای زودترین موقع وقت گرفتم که شد 28 اسفند... و خدا رو شکر عمل خوبی داشتم و الان در استراحتم... فکر کنم خیلی تغییر کردم و این تغییر مثبت بوده... البته هنوز که ورم و کبودی داره ولی در کل یه تغییرات مثبتی حاصل شده... روز عمل و توی همه ی سختیها مامان گلم کنارم بود که دستشو میبوسم... این مامان عزیزتراز جانم همیشه هوای منو داشته تو همه ی سختیها کنارم بوده... البته از حق نگذریم که پدرم هم با همه ی خشن بودنش سعیش رو میکنه و در کنارمه و کلی هوامو داره...

دیگه از چی بگم براتون؟ .... گاهی احساس میکنم این وبلاگ خیلی متاهلیه و جا داره که من یکی دیگه درست کنم و از زندگی جدیدم توی اون بنویسم... ولی خب از طرفی هر چی بوده خوب و بد گدشته من بوده و من باهاش کنار اومدم... بالاخره اتفاقاییکه تو زندگی م افتاده... از این به بعدش رو میخوام اونجوریکه خودم خواستم بسازم که میسازم...

حالا برم یکم وبلاگ بچه ها رو بخونم شاید بازم اومدم آپ کردم...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٤ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط لعیا نظرات () |

Design By : Mihantheme